تبليغاتX
سوق زیبای من
قالب وبلاگ

سوق زیبای من
زمانی برای به یاد آوردن کودکانه هایم 
چت باکس


اون موقعها، اینقد سوق تیر چراغ برق که لامپ هم داشته باشن نداشت، معمولا سر خیابون اصلی چن تایی بود، اوایل خرداد دیگه هوا گرم میشد.روزا که کسی نمی یومد بیرون به جز ماها (به قول مادرم:سگل پاسُهته).ولی شبا بچه ها زیر نور ضعیف همین لامپا، برا کنکور جم میشدن.ماها هم یا رابط بازی می کردیم یا کو (گرنودوال).کنکوریا از یه طرف، همسایه ها ازطرف دیگه، از دستمون کفری میشدن، آخه اغلب خانواده ها، توو حیاط می خوابیدن بعضیا هم رو پشت بوم.ماها دیگه کم کم اومد دستمون که این دعواها بیشتر زیر سر بچه کنکوریاس،یکی از بچه ها خیلی کینه ای بود، ظهر که کسی توو خیابون نبود، با سایر اقران، زیر هر کدوم از تیرای چراغ برق، یه کیک مدفوع پهن کرده بودن.انتقام سختی بود کنکوریا دیگه جرات نداشتن اذیتمون کنن یا خانواده ها را علیه ما بشورونن.اونا هم یاد گرفتن شبا بجای خیابون، برن توو مدرسه ها درس بخونن.

شبا از بس سوق تاریک میشد، کسی جرات نداشت از خونه پاشو بیرون بذاره، قوی ترین بچه کسی بود که بره قبرستون و برگرده...

ما بچه بودیم ولی خدایی بین ما نه خبری از سیگار بود، نه از مسائل خلاف شرع.خلاف سنگینمون دزدی از باغ حسن بود.

دوم راهنمایی بودم که آقای دوستکام منو برای بازی در تئاتر (قصه جنگل سبز) دعوت کرده بود.مرحوم عباسی انصراف داده بود منو گذاشتن جای ایشون.اولین تجربه ام بود، اون سال داورامون کودکان مهدهای یاسوج +آقای وفایی و آبسالان و.. بودند. داور، اول اسم سومین بازیگر برگزیده رو خوند، سید روح الله شفقت پور.بعد دومین:میرزایی، کمی مکث کرد و گفت: بازیگر برگزیده و برتر این جشنواره...مکث کرد...بعد اسم کوچک و بخش دوم فامیلی منو خوند...یه آقایی کنارم رو صندلی نشسته بود، گفت:میشناسیش کی رو میگه؟ گفتم:خودمم.خوشحل شد منو بوسید...رفتم بالا، جایزه رو گرفتم.یه واک من قرمز به همراه یه دیپلم افتخار... میگن اون دوره قرار بود پلاک طلا بدن ولی پلاکا رو برداشتن برا خودشون.نامردی اینجا بود که به جای ما یه گروه دیگه از یاسوج به مرحله کشوری فرستادن.

بعد از این ماجرا، روحیه ام کاملا عوض شده بود، سوم راهنمایی بودم، سیزده سالم بود که عشق رو فهمیدم.اولین بار عاشق شدم.دختری که کلاس سوم ابتدایی بود. چشمان سیاه و درشت،صورت گرد و لبهایی که انگار می خندیدن. دخترای سوم ابتدایی اون موقعها ، درکشون به اندازه ی لیسانسای این دوره بود.سنگین، نجیب، تا پسری رو میدیدن دیگه نه کسی صدای خندشون رو میشنید نه صورتشون رو میدید. به سختی از خونه می اومدن بیرون، گاهی برا گرفتن نون.بعضیاشون هم فقط با بچه های عمو و عمه هم بازی میشدن. بازیشون هم اغلب هفت سنگ بود و وسطی (دژبال) اما اونی که دل منو برده بود، حتی برا گرفتن نون هم بیرون نمی یومد.آخرین بار که دیدمش همون روز بود.دیگه ندیدمش تا چار پنج سال پیش.می خواستم بهش ثابت کنم بهترینم در سوق. گاهی وقتا می رفتم توو خیالش:چی میشد اون به من میگفت باید بری و اژدهایی که تاج طلایی منو برده بکشی و تاجمو برگردونی تا باهات ازدواج کنم. نزدیک به 17 سال عاشقش بودم ولی ...رفت به همین سادگی. رفت، روزی که ثابت کردم بهترینم...

برگردیم کلاس پنجم، تابستونا، چوپان گله مون بودم، یه تابستون گوسفندا رو بردم تا مزرعه کمباین زده رو بچرن.معمولا کمباین کلی خوشه می ریخت با کاه.صاحب غله هم گندم و جوشو می برد خونه و پشت سرشو نیگا نمی کرد. میرسالار علوی، مردی بزرگوار و مهربون، با دستای خودش غله رو درو می کرد و خودش بافه ها رو خرمن میکرد. چون دور و بر خرمن (جاجخون) همه درو شده بود، گاوا و گله ها به خرمنش هجوم می آوردن.وقتی منو می دید، صدام می کرد میگفت: بیا زیر کپر، هوا گرمه.اون روز هم رفتم زیر کپرش، بلند شد بره گاوا رو از کنار خرمنش دور کنه، چن تا ته سیگاری اطراف کپر دیدم، زد به سرم تا میرسالار نیومده یکی از ته سیگارا رو روشن کنم و ... شاید دو یا سه پک زده بودم که دیدم دنیا دور سرم می چرخه، زمین رو محکم چسبیدم.داد زدم میرسالار...دارم میمیرم.دنیا داره می چرخه.سریع خودشو بهم رسوند، کلمن پر از اب ویخو رو سر و صورتم خالی کرد.حالم جا اومد.گفت سیگار بُردت .تا خونه هر بار اونجور میشدم آبی به سر و صورتم میزدم.رسیدم خونه حالم بدتر شد نزدیک دو ماه با مرگ دست و پنجه نرم می کردم...

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:36 ] [ پسر سوق ]

یه معلم پرورشی(همون ناظم) داشتیم به اسم آقای ف.(ایشون از کلاس چهارم ما تا پایان دبیرستان معلم پرورشیمون بود) یه روز به مجید گیر داده بود.مجید هم شنیده بود میگن یه نفر یه نفر دیگرو با چاقو زده، با خودش یه ناخون گیر آورده بود که یه چاقو هم داشت (چاقو تزئینی که تو کاغذ هم فرو نمی رفت) می خواست با چاقوی ناخون گیر، معلم پرورشیمون رو بکشه

مهدکودک که بودیم، من با هیچ پسری دوست نبودم در عوض سه تا از دخترای همدوره دوستای صمیمی من بودند یه روز عابد اومد و گفت اگه یه بار دیگه با اون دختره که چشماش درشته حرف بزنی می کشمت.گفتم چرا؟گفت می خوام زن من بشه.مامانم گفته بزرگ بشم میره برام میگیردش.فک میکردم یه پولی بابتش به خانواده دختره میده و اونو می گیره مثل یه عروسک.یه روز که با مامانم رفته بودیم دهدشت، یه دستفروش بود که همه چیز میفروخت.مامان خواست برام ماشین بگیره، گفتم نه نمی خوام.گفت پس چی می خوای؟ گفتم زن می خوام بهش بگو یه زن نداری به بچه ام بفروشی

کلاس اول راهنمایی که بودم، می رفتیم خرسواری. یه روز بچه های محله منو دیدن گفتن یکی از بچه های محله اونوری (شیخل)خرسوار قهاریه. اون میگه هیشکی جز من نمیتونه سوار خر میر فلانی به.اون خرو همه میشناختن.واقعا وحشی بود رفتیم با بچه ها دنبالش.دیدیم بچه های محله شیخل جمع شدن و خر رو محاصره کردن ولی هیچ کدوم جرئت ندارن سوارش بشن بچه های محله خودمون، اونقد منو جوگیر کردن که مجبور شدم بگم آره من می تونم ازش سواری بگیرم دو سه تا از بچه ها سر خره رو چسبیده بودن.منم رفتم رو یه سنگ بزرگ، خواستم ادای سرخپوستا رو دربیارم، از رو سنگ پریدم رو خر.بدون اینکه دستمو ه یه جایی بند کنم، خره رم میکنه و با کله به زمین خوردن همان. سرم که شکست همه فرار کردن خر یه طرف بچه ها یه طرف، کله خونی من هم یه طرف.

اولین بار که میتونستم خودم کیوار(Keyvaar ) یا همون فلاخن درست کنم.خیلی کیف میداد وقتی سنگو میذاشتی تو دهنش و با یکی دو چرخش، حداقل 500 متر پرتابش می کردی. اوایل فروردین بود، اون موقعها پشت جایی که بهش (توول پلیتی ) میگویند، همیشه یه چشمه بود که فقط دو ماه در سال خشک مییشد قیه ماهها همیشه آب داشت کنارش هم یه برکه (برم) بود که می گفتند جای بمبه. من و پسر عموم اونجا بودیم پسر بزرگ عمه ام هم اومده بود خواستم بترسونمش یه سنگ بزرگ گذاشتم توو دهن کیوار و کلی تابوندمش بعد رهاش کردم تا به خودم بیام چی شده دیدم خون از کله پسر عموم مثله فواره بیرون میاد می خواستم پسر عممو بکشم فکر می کردم کار اونه.اونم می خندید و می گفت خودت زدیش. راست می گفت، خالق دقیقا جلو من بود

یکی از بچه ها عمل جراحی کرده بود. حدود یه ماهی تو خونه بستری بود وقتی حالش کاملا خوب شد و دیگه می تونست بیاد سر کوچه، اینقد پوستش روشن شده بود که بیا و ببین. نامرد خاطراتشو طوری تعریف می کرد که همه دوست داشتن یه بلایی سرشون بیاد که عمل کنن.مثلا می گفت هر روز کمپوت و آب میوه و بستنی برام می آوردن...

بچه که بودم به شدت عاشق نوشابه بودم خدا میدونه چقد نوشابه خوردم .با شکم خالی یا پر برام فرقی نداشت.نوشابه های دنیز و زمزم و کوکاکولا.

یه بار زدم به باغ معروفی که در سوق، پیرمرد صاحب باغ منو گرفت می گفت باید بکشمت. از دستش در رفتم فاصله 1000 متر از باغ اون آقا تا خونه، یکسره دویدم و خدا می دونه یه بار هم پشت سرمو نیگا نکردم ببینم هنوز دنبالمه یا نه ولی یادمه به محض فرار کلی فحش آبدار نثارش کردم.تو این هزار متر، هزار و پونصد بار کله معلق شدم

بچه که بودم با همه دعوا می کردم، یه بار گیر یه بچه تخس افتادم. کتک خورش خوب بود، هرچی میزدمش ول کن نبود.یه فحش ناجوری بهش دادم دیدم اشکش درومد، از اون روز به بعد دیدم ای بابا، این فحش چه قدرتی داشت و نمی دونستم بعدها به جای سنگ و چوب، فحشهای آبدار و به روز، به عنوان پرکاربردترین اسلحه هام انتخاب شدن.

یکی از بچه ها خیلی مبادی آداب بود به اصطلاح امروز؛ با کلاس بود.رفته بودیم برم شیر، بنده خدا دستشویی داشت و چون می ترسید ما نیگاش کنیم، گفت باید برم خونه دستشویی خودمون.نزدیک نیم ساعت تا چهل وپنج دقیقه راه بود تا برسیم سوق. خونه همسایشون یه سگ ناجور داشت.اوون موقعها خیلی از خونه ها دروازه ورودی نداشتند حتی بعضیا دیواری دور خونشون هم نبود. این بیچاره تا رسید به خونه، پرید توو دستشویی، ازهمون بیرون دستشویی زیپشو پایین داده بود فقط یه لحظه صدای جیغ و پارس سگ با هم یه سمفونی جالبی درست کرد.رفتم ببینم چی شده تا بنده خدا، خودشو خیس خیس کرده.آقاسگه از دست گرما رفته بود توو دستشویی اینا.

ایام تاسوعا و عاشورا که میشد، مردم حلیم نذری درست می کردن(هریسه). بچه ها طبق معمول، مهمان ناخوانده ی همه مجالس بودند، بعضیاشون شامه ای قوی داشتن، آمار اینکه چه خونه هایی حلیم داره، دست یکی از بچه ها بود، یه شب خودشون حلیم بار گذاشته بودند، هنوز گوشتو آماده نکرده بودند، مامان باباش داخل خونه مشغول صحبت بودند، بچه های بزرگتر سوق، کمی از ما شرورتر بودند، وقتی ماجرا رو فهمیدن، شبانه گوشت بزغاله را تماما برداشتند و بردن صحرا.تا صبح کباب بود.فرداش که دیدیمش، بدجوری بغض کرده بود به زمین و زمان فحش میداد

دوتا الاغ بزرگ توو سوق بودند که هر کدوم از یه اسب نر هم بزرگتر بودند، تنها الاغهایی که از دست ما جون سالم به در برده بودند.

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:4 ] [ پسر سوق ]

اولین بار، چار سالم بود وقتی دیدم یه نفر زیر ماشین افتاده، گریه کردم و به مادرم نشونش دادم، اون آقا زیر ماشین له شده،طرف رفته بود زیر ماشینش که مثلا تعمیرش کنه.یه نفر هم کمکش بود، اون سر پا بود و اینور واونور می گشت و طرف هم زیر ماشین.بدبختی پاهاشو تکون نمیداد که من فک کنم زندس.از سوق تا دهدشت گریه کردم

اولین باری که ما رو فرستادن مهدکودک، فکر کردم مامان بابام دیگه منو نمی خوان

اولین بار که عموی بزرگم رادیوشو جلو من روشن کرده بود، نزدیک بود شاخ دربیارم که این جعبه کوچک چطور حرف می زنه.به عموم گفتم، عمو این چطوری حرف می زنه؟ منو خر فرض کرده بود، گفت: یه آدمهایی توشن حرف میزنن.جاتون خالی، تا بالاخره یادم ندادن جریان چیه، نزدیک به ده دوازده تایی از رادیوهای عمو رو خرد کردم.تازه بعد از اون ماجرا مگه ول کن بودم.تازه یاد گرفته بودم اون توو، آهن ربا هم هست.

تو مهدکودک، وقتی می خواستن پشت بوم رو قیرریزی کنن تا عایق بشه، از مربیمون پرسیدم:خانم اینا میخوان چیکار کنن؟اونم به لری گفت: میخوان سر تونه قیل ریزی کنن . «سر تونه » یعنی «روی پشت بوم را.در لری به اتاق و ساختمان «توو Too» میگن. از طرفی، سرتونه یه معنی دیگه هم داشت : «سر تونه = روی سر شما را » فکر کردم می خوان ما رو زیر قیر داغ بسوزونن.کلی گریه کردم. تا مامانم نیومد مهدکودک، و منو با خودش نبرد، مجاب نشدم.بدبختی این بود همه منو مسخره میکردن.منم که نمیتونستم جریان دو معنایی بودن کلمه رو توضیح بدم...


معمولا یکی دو ساعت داخل اتاق آموزش، با اسباب بازیا بازی می کردیم، عشق من، یه گربه بود که رو چهار تا چرخ راه میرفت.بدترین بازی، شکل سازی با لگو بود که هنوز که هنوزه، حالم از دیدن لگو به هم می خوره.خیلی کیف میداد وقتی ظهر میشد، نهارمون رو همون جا می خوردیم. در عرض دو سه دقیقه، خانم فلک و بی فاطمه، صندلیا رو حلقه ای می چیدن یه میز میذاشتن وسطشون .بلافاصله هم نهارمون رو می آوردن.صندلیای کوچولوی قرمز و آبی و زرد. سوق اون موقعها خیلی جمعیت داشت، کلاسای دخترا و پسرا از هم جدا بود.

بچه که بودم، یه پسر کلاس پنجم (اون موقع ما دوم بودیم) یه کاری کرد قرار شد اخراجش کنن.از بچه های کلاس پنجم پرسیدم اخراج یعنی چی؟گفتن یعنی دیگه حق نداره بیاد مدرسه .کیف کردم یعنی میشه منم اخراج کنن دیگه نیام مدرسه

حسن الان معلمه.اون موقعها اولای مهر، مامانش آورده بودش مدرسه و زودم برگشت. من و ناطق تقوی، هم کلاسی بودیم، حسن اومد کنار من نشست، به خیال خودش من فامیلشم و مامانش اونو دست من سپرده.یه معلمی داشتیم که فقط کلاس چهارم تدریس داشت، از کلاس پنجمی ها شنیدیم که می گفتن آقای ش، به هر بهانه ای با شیلنگ بچه ها رو کباب می کنه، حتی اگر درس خون باشن.ما که ندیده بودیم فقط شنیده بودیم، حسن پرسید معلما بهمون کیک . کلوچه میدن؟من و ناطق شروع کردیم به منفی بافی پشت سر آقای ش.حسن گریه نکرد ولی از ترس قالب تهی کرده بود.رفتیم سر کلاس.ناظممون مرحوم عبدالله پور بود.کلاس که تموم شد، مرحوم عبدالله پور اسم منو صدا کرد، رفتم پیشش، کلمه ای حرف نزد فقط تا خوردم کتکم زد.وقتی جریانو پرسیدم،گفتن مامان حسن اومده شکایتتو کرده. حسن بعد از حرفای ما، مدرسه نیومده برگشت خونه و کلی هم پیش مادرش گریه کرده بود.

سوم ابتدایی، اولین باری بود سر صف قرآن می خوندم، یه روز مجید گفت بده امروز من بخونم.قرآن رو گرفت و با یه صوت خاص شروع کرد: بسم الله رحمین رحمان (نعوذبالله)....آخرش هم به جای صدق الله ،گفت تکبیر..

دوم ابتدایی، یکی از هم کلاسیا، توی بطری شاشید و کمی آب قاطیش کرد و داد دست بچه ها.هر کی می خورد میگفت: طعم آب لیمو میده ، یکی از بچه ها وقتی خنده های پسره رو دید، مشکوک شد موضوع رو فهمید و ازش شکایت کرد

اول ابتدایی، اولین بار بود یه بچه کله قندی می دیدم،کلی بهش خندیدم دلم خنک نشد کاری کردم همه بهش بخنند کله اش فقط قندی نبود، خیلی هم بزرگ بود. یه پسره هم دیدم کله اش خیلی کوچولو بود، میرفتم دست می کشیدم رو سرش بعد میزدمش.طفلی جیکش درنمی یومد.

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 20:44 ] [ پسر سوق ]

لای قرآن را باز کردم که آرام بگیرم، آیه آمد:

کهیعص… یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ..

قرآن را از خود سوخته تر یافتم..

 

جهان آفرینش را شکوهی دیگر است امشب

زمین و آسمان از هر شبی زیباتر است امشب

فلک آراسته بزمی ز ماه و زهره و پروین

عطارد باده گردان، مشتری، رامشگر است امشب

زمین گلشن، فلک روشن، بشر شادان، ملک خندان

فضا خرم، هوا دل کش، صبا جان پرور است امشب

به گوش دل شنو آوای مرغ شب که می ‏گوید

شب میلاد زهرا دختر پیغمبر است امشب

چه زهرا عصمت پاک خدا ناموس پیغمبر

چه زهرا کز فروغش ملک هستی انور است امشب

خدا تبریک می‏ گوید، ملک تسبیح می‏ خواند

که ختم المرسلین را دختری مه پیکر است امشب

چه دختر بَضعهٔ خاتم، چه دختر مفخر آدم

که میلادش بشر را سوی رحمن رهبر است امشب

از این مهر جهان ‏آرا که تابید از سپهر دین

دل هر ذره‏ ای تابان همچو خاور است امشب

ببار ای ابر رحمت، رحمتت را بر گنه‏کاران

که رحمت رحمة للعالمین را در بر است امشب

(موید) گر سیه شد از گنه طومار اعمالت

ثنای فاطمه روشن گر این دفتر است امشب

...

ای مادر چهار کشته ی عاشورا

ای مرثیه خوانِ ماتم  تاسوعا

هر جا که تو را زینب کبری می دید

می گفت که ای وای ، نیامد سقا

ای آن که هست بال ملک فرش راه تو

هفت آسمان تجلی تو، جلوه گاه تو

تو کوثر رسول خدایی که از ازل

شد آیه های روشن قرآن گواه تو

ای آفتاب عصمت و شرم و عفاف و حُجب

نور حیا و شرم بود در نگاه تو

شب تا به صبح سیر الی الله کرده ای

مهر و مهند شاهد شام و پگاه تو

با ذکر نام پاک تو شب تا سحر رود

دست نیاز خلق به سوی اله تو

فردا به رستخیز چه خاکی به سر کند

امروز هر سری که نشد خاک راه تو

برخاست ناله از دل کروبیان عرش

افتاد تا به خاک، گُل بی گناه تو

افکنده است بر دل ما سایه های غم

ابری که گشت هالۀ رخسار ماه تو

فخرم همین بس است اگر تو به مرتضی

گوئی «وفائی» است غلام سیاه تو

سید هاشم وفایی

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:29 ] [ پسر سوق ]

اون قدیما، اون روزا که یه ساله بودیم یه کهنه میذاشتن لای پاهامون، توی فضولات خودمون دست و پا میزدیم تا فردا که کهنه رو عوض کنن، تازه با آب سرد هم می شستنمون.شیر مادر بود و بس، دیگه از کمک غذا خبری نبود. میذاشتنمون توی یه گهواره چوبی و مامان تا صدای جیغمون گوش فلک رو کر نمی کرد سراغمون نمی یومد. حالا مای بی بی اومده، مامان باباها اونقد لی لی به لالای بچه ها میذارن که بیا و ببین، با آب ولرم حمومشون می کنن، شیر خشک، انواع کمک غذا و..گهواره های نرم.کافیه بچه صداش دربیاد، بلافاصله مامان خودشو می رسونه بالای سر بچه.

اون قدیما، صبح زود که هنوز شغالا از شهر خارج نشده بودند، راه می افتادیم میرفتیم مدرسه.عمرا اگه صبحونه ای خورده باشیم، یه چای شیرین بود که باید تا ظهر که برمی گشتیم سر پا نگهمون میداشت. حالا، بچه ها صبح که پا میشن، مامان باباها قربون صدقشون میرن، کیک و کلوچه میذارن توو کیفاشون، پول توجیبی یه روزشون اندازه پول توجیبی یه سال کودکی ماست، بابا با موی ژولیده ماشین رو روشن می کنه و بچه رو می رسونه مدرسه، ظهر هم با ماشین میره دنبالش.

اون قدیما، اسباب بازی نداشتیم، یه دونه اسباب بازی به زور چن تا بیست که می گرفتیم برامون می خریدند، سر دو روزه چرخش درمیرفت ولی تا آخر سال داشتیمش.معمولا ماشین های بدون چرخ بودند که تنهایی هامون رو شریک می شدن، حالا ماشین می گیرن برا بچه سه ساله، که خودش و دختر عمه و پسر خاله سوارش میشن و بابا میاد  هلشون میده.

اون قدیما، ماها، عین یه عضو ناخواسته، می رفتیم تو اتاق کز می کردیم حالا بچه ها هر کدوم یه اتاق مخصوص دارن پر از اسباب بازی و یه کامپیوتر که نه باباشون سر درمیاره ازش نه مامانشون.تازه اگه بچه تهرونی باشه، به جای پسرخاله و دختر عمه، با سگش هم اتاقی میشه و هم بازی

اون قدیما، هنر می کردیم، یه پنج تومنی (پنج تک تومنی) دور از چشم بابا، از مامان می گرفتیم یا از دایی که گذرش می افتاد خونه ما.حالا بچه شش ساله که بلد نیس دماغشو بالا بکشه، حساب بانکی داره اندازه حقوق یه سال یه آموزگار.

اون قدیما،خبری از قرتی بازی های امروزی نبود که بچه ابتدایی یه گوشی موبایل داشته باشه 800 هزار تومن و 24 ساعت اینترنتش آنلاین باشه.

اون قدیما با وجود همه سختی هاش، خیلی به ما خوش می گذشت.یادش بخیر، سوق، روستا بود.دیوار دبستاناش نصف قد معلما بود.اورست ما، کوه بالای سر سوق بود.خلیج فارسمون دره خشو بود.نه شهردار داشتیم و نه بخشدار.با این همه، خوشحالتر از این روزا بودیم.بزرگترین سرگرمی ما، ریختن آب روی بچه قورباغه هایی بود که توی یه گودال بدون آب گرفتار شدن و داشتن می مردن، کیفمون کوک میشد وقتی آب می ریختیم و اونا بالا و پایین می پریدن.اگه هم تعدادشون کم بود، با دست می گرفتیم و مینداختیمشون توی آب.حالا بچه دبستانی، قورباغه رو می کشه و ازش فیلم میگیره و آپلودش میکنه تو یوتیوب.اون قدیما، تلویزیون یه کانال بیشتر نداشت، شبکه یک.تلویزیون رو هم وقتی روشن می کردن که بخوان فیلمی ببینن یا اخبار رو تماشا کنن. فیلما هم خداییش فیلم بود. روزی روزگاری بود.سردار جنگل بود.آیینه عبرت بود، سلطان و شبان ...حالا دهها شبکه آنالوگ و دیجیتال اومده و نمی تونه مردمو سرگرم کنه.سریالا همه بی مفهوم و با یه مضمون تکراری. هر کی از راه رسید شد مجری و گوینده خبر. هر کی از راه رسید شد بازیگر تلویزیون.

اون قدیما، یه پفک مینویی بود که 5تومن میدادیم و میگرفتیم، چنان می چسبید.یا تمرهای 2 دوتومنی که میذاشتیم لای دو دونه بیسکوییت فله ای ...حالا چی توز و ..هزار رنگ و شکل و طعم .

اون روزا یه نامه که میخواستیم بفرستیم، دنبال یه نفر خوش خط بودیم برامون بنویسه، یه تمبر هم میذاشتیم یه گوشه که کل پول هزینه ارسال، پول تمبر و نامه، 5 تومن هم نمی شد، میدویدیم تا برسیم به آقای پوردیان.از فرداش دیگه منتظر بودیم پستچی(آقای پوردیان) جوابشو برامون بیاره، حالا برای پست یه کتاب 100 صفحه ای، سه چهار هزار تومنی باید بدیم پست.

گاهی هم نامه هامون تبدیل میشه به ایمیل.دیگه خبری از پست و پستچی نیست.دیگه هیشکی دنبال آدم خوش خط نمی گرده. سوق سوق سوق، کجای تاریخ از یادمون رفتی روستای قشنگ و باصفامون.مردم مهربونت چی شدن؟آدماتو چیکار کردی؟آخه تو هم دلت برا ما تنگ بشه سوق

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:8 ] [ پسر سوق ]
امشو خیالش اومه وُ،اُفتا وَجونم (امشب خیالش آمد و به جانم افتاد)

دهسی کشی سر خرسلُم تا سر دِشونُم (دستی کشید بر اشکهایم تا روی شانه هایم)

خَرسَ کِتی دلمیدَرومه، تا تُ رفتی (اشک از گوشه ی دلم درمی یومد تا تو رفتی)

نی بی بگوم وویسه،غِصَ نیدا امونُم (نمیشد بگم وایسا، غصه امونم نمیداد)

گو ای عروسی مو، نَ شی، شیون کنونه(گفت این عروسی من، ازدواج نیست، شیون کردنه)

دردت ایویسه تا ابد مِن استخونُم (دردت می مونه تا ابد در استخونم)

ایره که هاذا دَ بِره، اَنو ای یَرگَشت (می رفت که مثلا دیگه بره، دوباره برمی گشت)

خَرسَل تیش که ایچَکهس ایدا نشونُم (اشکهای چشماش را که می چکید، نشونم میداد)

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:19 ] [ پسر سوق ]

اولش که خبر را خواندیم، کمی کیفمان کوک شد ولی بعد که فکر کردیم دیدیم:ای بابا، ما که تاکسی نداریم ولی باز در سرخوشیمان، کله معلق می زدیم.لگد می پراندیم که این امر بهانه خوبی است تا تاکسی های شهرمان بیشتر شوند اما یادمان آمد، شهر ما که تاکسی ندارد.البته عمه جانمان میگوید شهرمان تاکسی دارد ولی در شهر همجوار کار می کنند آنهم نه یک تاکسی که دست کم، پنج تاکسی.اینکه شهرداری محترم فعلا سرش را گرم پروژه تخریب و از نوساختن کرده، بماند ولی اینکه چرا از تاکسی هایش در شهر دیگری استفاده می شود؟؟؟؟ به قول پسر دائیمان، جالب انگیزناک است.
اصولا ما همه چیز را نمی دانیم، مثلا اینکه، تاکسی های سوق که در دهدشت کار می کنند و به مردم شریف شهر دیگری خدمات رسانی می فرمایند، مالیاتشان را به شهرداری سوق می دهند یا به شهرداری شهر شریف دهدشت؟ و نیز نمی دانیم، شهرداری ما شهرداری است یا گروه ساختمانی که پروژه های عمرانی شهرداری شهر سوق را مدیریت میکند؟شهرداری سوق، گویی تنها وظیفه اش، ساخت و بهره برداری از پارک آبشار یا احداث میدان و ...و کلا از این قبیل کارهاست.البته این را می فهمیم که شهرداری سوق؛ یک سایت یا پورتال خبری هم دارد. ما کلا هیچ چیز را نمی دانیم مثلا اینکه چرا بخشدار سوق، از شهری انتخاب شده که برای شهرستان شدن، با آن رقابت می کنیم؟ و چرا کارمند معمولی اداره راه و ترابری یک شبه می شود بخشدار شهر فرهنگ و ادب؟
ما کلا نمی دانیم، چون اصلا متوجه نشدیم چرا باید حتما چند نفر بر اثر نرسیدن آمبولانس بمیرند تا مسئولین محترم، به فکر تهیه آمولانس بیفتن.و نفهمیدیم بالاخره کار بخشدار محترم چیست؟ وقتی رئیس پلیس راه استان، در مصاحبه خبری پس از تصادف مرحوم بهزادی، به صراحت اعلام می کند، جاده سوق به دهدشت، جاده درجه دوم محسوب می شود، آیا مسئولین ما هم درجه دوم هستند که به فکر ارتقای سطح استاندارد جاده بین دو شهر سوق و دهدشت نیستند؟ بنده پیشنهاد می دهم، به جای روانه ساختن تاکسی های ما به شهر دهدشت، از آنجایی که جاده بین دو شهر، درجه دوم است، الاغهایمان را بفرستیم زیرا الاغهای محترم، تاکسی های درجه دوم هستند و در خور جاده های درجه دوم. از بخشدار محترم هم خواهشمند است، پس از اعلام لنده به عنوان شهرستان جدید، به شهر خودشان بروند و بخشداری را به ما سوقی ها تحویل بدهند زیرا وظیفه محوله به ایشان، عقب مانده نگه داشتن سوق برای کمک به روند شهرستان شدن لنده است که بحمدالله هم میسر شد.ما نمی دانیم این قحط الرجال در سوق را کدام یک از شخصیتهای سیاسی استان کشف کرده؟ البته فعلا ما نمی دانیم و خوشحالیم که لااقل می دانیم که نمی دانیم. مثلا
ما نمی دانیم بالاخره باید خوشحال باشیم که کرایه تاکسی ها بالاتر می رود یا ناراحت!!!!
گفتیم الاغ بفرستیم به جای تاکسی هایمان، یادمان آمد، شهرداری همه الاغهایمان را شبانه سوار ماشین کرده و در جاهای دور، همه را رها کرده.از این جهت شهرداری ما شبیه شهرداری رامسر است که پروژه رهاسازی بچه خاویار در دریای خزر را با موفقیت به پایان رساند. پس باید از شهرداری محترم به خاطر پروژه رهاسازی اش تشکر کنیم یادمان رفته بود بگوییم، اعزام تاکسی های سوق به دهدشت هم در راستای پروژه رهاسازی انجام گرفته بود البته فقط همین یک چیز را می دانیم.

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:50 ] [ پسر سوق ]

شعری نوشتم سی گل یه دونه

هرچند پیله سی غزل بهونه

دنیا بیو زیتر د واریابو

از کار زشت مردم زمونه

ایگون که ما محتاج نون شَوویم

صدچل تِمِن ایدن اجاره حونه

ایپوشَنن ماشین و ایگریون

اینن و مجلس،جر زمینشونه

ایگون بیو،صدتا گله وتیدیم

ایگو مو نیخوم غیره گا رَشونه

آخو خدا پیلل حرومه اندی

تاجر بکردی جوی یو سی کرونه

زن قبله ی حاجات ای جماعت

سیشی بِرن سر صد دَدی گَگونه

نیخون خدا پیغمبر و امامه

نیدِن تِلی زن، مادر و بوونه

زن هم نه زن،انگار کن ملاکه

آواره ی جهنم و کهکشونه

بدبخت ایگو عاقلم زرنگم

نونه خدا عقلی ندا کلونه

پیلی بنه سر قبرش ار گدن مرد

پیلی نه سی خیرش که سی نشونه

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:10 ] [ پسر سوق ]

در این حوالی 

آیا نگاهی را ندیده اید

نگاهی سرد و غم گرفته

که ردپای دخترکی نجیب درکوچه های پس از بارانش 

خاتمه ی عشقیست بی صدا

عشقی سترون و داغی خونین

داغی که هر روز بر آن آلوئرا می مالد و میداند خوب نمی شود

من از نگاهش با شما سخن خواهم گفت

او همه ی اردیبهشت بود 

وقتی بهار می آمد و همه ی پاییز بود

وقتی صدای هق هق برگهایش 

زیر پای نگاهتان خرد می شد

برای ادراک انجیل نگاهش

آتش برافروزید حتی آلوئرا به سوختگی اش کمکی نخواهد کرد

(تصویر:یکی از نقاشی های خودم.رنگ و روغن اردیبهشت83)

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:7 ] [ پسر سوق ]
شازاده یوسف، روزگارم ره غریبی

یادی نکه وم، بی وفا بی، کافری بی


نونم چه وابی که یهو گفتن عروسه

عقدش و شو بی، مو و خو، بی خوری بی


شازاده یوسف، اوسه که مو گپشه زیدم

هف ساله بی مِن دعوتی با روسری بی


کم نومدُم تی تو وَ نذرو استخاره

تقدیر مو ناکامی و درودری بی


تا روز مردن اینمش گوشی خیالم 

تا روز عقدش بی وفا، با مو جری بی

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 0:41 ] [ پسر سوق ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پسر سوق
برچسب‌ها وب
امکانات وب

استخاره آنلاین با قرآن کریم

داغ کن - کلوب دات کام

آمارگیر حرفه ای سایت

.

free counters