تبليغاتX
سوق زیبای من


سوق زیبای من

شعر و داستان.


یکی از بچه ها که کمی پرروتر بود جلو رفت و گفت: بفرمایید برادر با کی کار دارین؟ اونم بی معطلی  گفت: حسنو بگید بیاد کارش دارم. حسن رفته بود زیر شکم یه تانک از کارافتاده و داشت برای منیژه نامه می نوشت..


بسم رب الشهدا و سدقین

به نام پیوند دهنده قلب ها

نمک در نمکدون شوری نداره    دل حسن تاقت دوری نداره (=دل من طاقت دوری نداره)

خدمت زن آینده ام منیژه سلام، امیدوارم خوب بوده باشی.باری اگر جورای حال و احوال  اینجانب بوده باشی حالم بغیر از دیدار جنابعالی ملالی نیست.باری منیژه سلام مرا به پدرت و مادرت و برادرهایت و خواهرهایت و فامیلت برسان و بگو اگر جورای احوال این جانب باشید ملالی نیست. باری منیژه من دلم می خواهد زودتر برگردم و تو زنم بشوی. آن وقت خودم گوسفند می خرم و برایت خانه درست میکنم. بعد تو پسر می آوری(منظورش به دنیا می آوری).من میخواهم برایتان یک عدد چاه بکنم تا دیگر مجبور نباشی بروی خونه ی حاجی شمس الله آب بیاری. پدرم می گوید باید بروی سپاه سرتناب (ثبت نام) کنی تا کارمند بشوی و پول دربیاوری ولی من نمی خواهم بروم سپاه چون مجبورم از تو دیر (دور ) شوم آن وقت تو ناراحت می شوی و نمی دانی شب ها چکار کنی. باری منیژه ، فرمانده هم سلام می رساند می گوید شما زودتر باید ازدواج بکنی چون اگر شهید شوی منیژه می رود بای (همان : با) یک نفر دیگر ازدواج میکند.

امروز یکی از بچه هایمان رفته بود توی دستشویی،خمپاره آمد و تووی دستشویی شهیدش کرد. نتوانستیم از زیر خاکها بیرونش بیاوریم. یکی از بچه ها زخمی شد مرده کش (=امدادگر) نداشتیم و خط هم شلوغ بود بیچاره از بی کسی شهید شد. هنوز خط نزده بود (نابالغ بود و مویی بر صورتش دیده نمی شود) می گویند همین یک دانه پسر بود. و

باری منیژه هوا اینجا خیلی گرم است . پارسال غله برون که پدرم مجبورم کرده بود بروم جوی حاجی را برایش ببرم، گرمایی کردم(گرما زده شدم) و نزدیک بود بمیرم. حالا هم همان طوری میشوم. من برای خودم نمی ترسم برای تو می ترسم که فردا آن وقت تو بیوه شوی و دیگر کسی تو را نخواهد. آن وقت مثل زن شهید ... مجبور شوی با یک پیرمرد عروسی کنی.

اگر یک وقت رفتی به توله (توله: گیاه پنیرک) یا رفتی به علف(رفتی به علف: منظورش اینه که رفتی از صحرا علف بیاوری) هوشت به دولتهای ما(دولت یعنی گوسفند) باشد چونکه مادرم پایش شل است و نمی تواند به دین (به دین= به دنبال) بزها بجهد (=بدود) پسر مهتلا (محمد طلا) دیروز از سوق آمده بود می گفت دولتلتان (گوسفندهایتان) رفت توی غله طاهر و فاش دشمونتان کرد(=فحش و دشنامتان داد). می گفت با پدرم یک دو بزن کردند (یک دو بزن= همدیگر را زدن، دعوا)

 من  از تو میخواهم یکی از گلدوزی هایت را برایم بفرستی تا به فرمانده و بچه ها نشان بدهم. دلم برای شله های تولهی(شله= برنج/ تولهی= توله= پنیرک/ شله تولهی=نوعی سبزی پلوست) تو تنگ شد.

هر روز بیا خانه ی ما و برایشان نان درست کن تا پدرم رضایت بدهد با من عروسی کنی.  گفته بودی مرغ زرده را خوابانیدی. خوب کردی. من که بیایم خانه تان تو برایم یکی از جوجه هایش را می کشی و کباب درست می کنی.

تسقیر  دلم  نیست زیرا که تماشای تو زیباست. (=تقصیر دلم نیست تماشای تو زیباست. )

نامه را اگر قاصد میبری زبانی هم بگو     

 آهسته نامه را واز کن که  دل حسن در آن پیچیده است

(=نامه را  گر میبری قاصد زبانی هم بگو     نامه را آهسته وا کن  دل در آن پیچیده است )

حسن اعزامی از استان کهگیلویه و بویراحمد شهرستان کهگیلویه روستای سوق

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:38 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


خدای بلوف بود. بسیجی ساده ای بود که به زور تا کلاس دوم راهنمایی درسشو ادامه داده بود.پدرش آدمی بدخلق بود. هر روز دعوا و مرافعه. بخش شرقی روستا از دستشون آسایش نداشت. یه روز دعوای مفصلی با باباش کرد. پدرش قسم خونشو خورده بود. شب رفته بود توو کاهدون خوابیده بود. معلوم نیست پول ازکجا گیرش اومده بود، صبح زود خودشو رسوند سپاه و عازم جبهه شد. بعد یه ماه زخمی شد بالاجبار برش گردوندن خونه. احساس می کرد گوش صدّامو بریده یه جوری از جبهه تعریف می کرد که انگار اگه اون نبود عملیات یا شکست می خورد یا اصلا عملیاتی نمی شد. فقط خدا می دونه حسن هر روز چقد دروغ می گفت البته همش برا سرگرم کردن بچه ها بود. گاهی حتی فرماندش فک میکرد نکنه از بچه های حفاظته، بنابراین ازش حساب می برد اونم چه جور. می یومد میشست پیش بچه های گروهانشون و لاف می زد که اگه فرمانده اذیتتون کرد بگین تا پوستی ازش بکنم ... هرکی می رفت پیش فرمانده زیرآبشو می زد، بیچاره می شد چون هم از فرمانده می خود و هم از حسن. یه روز فرمونده دید موقع ترخیص یه چن تا فشنگ ریخته توو وسایلش. بودند کسایی که از روستاشون فقط برا کش رفتن اسلحه و مهمات می رفتن جبهه. فرمونده فک کرد اینم از اون دسته بچه هاس. مچشو گرفت و گفت: به خداکاری میکنم شیش هف ماهی آب خنک بخوری. خندید و گفت: باریکلا پس حواست جمعه خواستم ببینم هوش و حواست به بچه ها هست یانه!!!! فرمونده دیگه مطمئن شد که حسن از بچه های حفاظته روشو بوسید و گفت سید عذر می خوام. حالا که میری خونه سلام برسون راستی گفتی از اولاد امامزاده سید محمودی؟ یه خواهشی ازت دارم(دست کرد توو جیباش و بعد از کمی گشتن یه پارچه سبز درآورد و داد دست حسن)این دخیلو به ضریح مبارکش ببند بگو رفیقام همه رفتن دعا کن منم زود راهی شم.  حسن فک می کرد فرمونده خیلی دلش می خواد مثله بقیه بچه ها بره مرخصی ولی احتمالا روش نمیشه از مافوقش اجازه بگیره حالا دست به دامن امامزاده شده..با اعتماد به نفسی مثال زدنی گفت: حاجی می خوای من باهاشون صحبت کنم اجازه بدن بری پیش زن و بچت؟ فرمونده بنده خدا اونقد جوش آورد که اگه کارد بهش می زدی خونش در نمی یومد. گفت: حسن، مگه بهت نگفتن من مجردم؟ حسن من و منی کرد و گفت: مگه نمیگی دعات کنم تا بری پیش بچه ها؟... فرمونده شرمگینانه سرشو انداخت پایین بعد با حالتی پر از افتخارسرشو بالا آورد، دستشوکشید به طرف خاکریزای دشمن. گفت رفیقایی که اونجان. منظورم شهداس. حسن گفت: آه راس میگی حواسم نبود. باشه باشه.(توو دل خودش می گفت حسن گند زدی. این چه وقت پرسیدن بود. تا من باشم هر غلطی دلم بخواست بکنم) بعد با حالتی بسیار مصمم دستشو انداخت روو شونه ی فرمانده و زل زد توو چشماش، گفت: دعا میکنم ان شاء الله راکتی موشکی گلوله مستقیم توپی بیاد و طوری بهت بخوره که زود شهید شی و ابدا درد نکشی... فرمونده کمی خجالت کشید. سرخ شد انگار بهش گفته بود ان شاء الله زودتر ازدواج کنی...البته به پای شوخیهای این بچه گذاشته بود روبوسی کرد و گفت: التماس دعا. (فهمید این بار حسابی گند زده و فرمونده دیگه فکر می کنه اون حتی یه بسیجی ساده هم نیست چه برسه به ...) حسن هم گفت: حاجی به قرآن مجید نمازشب دعات میکنم.. جالب این بود که حسن نمی دونست نماز چیه. به قول باباش روی قبله رو بلد نبود. تموم هنرش در شش سال چوپونی خلاصه می شد. سوار ماشی که شد، بند سبز حاجی رو درآورد و با انگشتاش باهاش بازی کرد.هزار نقشه کشیده بود برا این بند سبز. ببرم نشون دوستام بدم بگم اینو فرمونده به عنوان مدال افتخار بست روو بازوم چون ده پونزده عراقی رو اسیر کرده بودم.. بعد می گفت نه بابا مگه قحط مدال واقعی اومده که یه بند سبز بهم بدن. بگم..... ماشین یه کم تند رفت بند از دست حسن افتاد. می خواست داد بزنه بگه وایسا تا ورش دارم ولی توان نداشت. ماشین رفت و اون بند نه به ضریح امامزاده بسته بشد و نه حسن رو در کسب احترام و بزرگی یاری داد. حسن وقتی رسید خونه. رفت پیش پدرش و سلام کرد. پدرش بهش گفت:هان چیه؟ هنوز سرت نرفته دُمت برگشته؟ تو نتونستی یه ماه وایسی. گلّه رو ول کردی رفتی جهنم؟ حالام که رفتی خوب خبر مرگت دو ماه می موند لااقل توو سپاه استخدام بشی.

. شونزده سالش بود ولی در حسرت زن گرفتن نه شب خواب داشت و نه روز قرار. هر روز هم عاشق یه نفر بود. کافی بود دختری بهش سلام کنه. دیگه می رف توو هپروت. فک می کرد دختره عاشقش شده ولی خجالت میکشه پیشنهاد بده. پاشو می کرد تو یه لنگه کفش که بابا و مامان برید برام خواستگاریش کنید و البته تموم شور و شوقش مال مدتی بود که از جبهه بر می گشت خونه. وقتی می خواست بره جبهه، به محض اینکه از گردنه ی روستا می گذشت دیگه همه چی یادش می رفت. حالا هم که اومده بود عشقش دختر  دخترعمش بود. پولایی که گیرش اومده بود، همشو تقدیم دختره کرد و فک می کرد دیگه دل دختره رو بدست آورده. براش از قهرمانی ها ی فوق العاده ی خودش توو خط  می گفت . دختره هم عاشق داستانای جنگ بود. حسن هم به هر بهانه و با دیدن  هر چیز یاد قهرمانیای خودش در جبهه می افتاد و داد سخن می داد. اصولا داستانی وجود نداشت که حسن قهرمانش نباشه. مثلا یه بار دست خالی چند تا عراقی رو اسیر کرده بود.. (با دیدن نعلبکی یادش اومد که) یه بار از رو خاکریز با کلاش دفتر ستاد فرماندهی عراقیا رو نشونه گرفت دقیقا خورد به نعلبکی ای که دست سرهنگ جاسم بود. یه بار دیگه  تنهایی رفته بود شناسایی توو خاک دشمن. اونقد پیش رفته بود که دشمن رو پشت سر جاگذاشت و چهار کیلومتر توو خاک دشمن جلو رفته بود. رسیده بود به یه روستا... دختر بیچاره هم چنان جو گیر می شد که می گفت: حسن اجازه میدن ما دخترا بیایم تو جبهه؟ حسن توو رو خدا برام دعا کن من هم شهید بشم. حسن گفت: چرا بیای توو جبهه چرا می خوای شهید شی؟ مگه قرار نبود زن من بشی. دلت می یاد فردا من شهید می شم بچه هامون پدر نداشته باشن تازه اگه تو هم شهید بشی که دیگه مادر هم ندارن و میشن یتیم. منیژه، دختر عجیبی بود. یه روز مذهبی یه روز لامذهب. آدم می موند خدایا امروز که منیژه رو می بینه رو کدوم دنده بلند شه؟ ولی خوب،حسن خیلی دوستش داشت. از روزی هم که حسن جبهه رفته بود، منیژه فقط یه آرزو داشت. اونم اینکه به زودی خبر شهادت حسنو بهش بدن. اونوقت مثل زن همسایشون که شوهرش تازه شهید شده بود  می گفت امروز خوشحالم که شوهرم در راه اسلام و امام شهید شده. بعد زن ها می یومدن می گفتن چه شیر زنی؟...بعضی هم حسابی دلشون به حالم می سوخت و براش گریه می کردن. اونوقت یه حجله قشنگ جلو خونشون می بست برا شهید حسن سین. بعد به خود اومد و  گفت: اونوقت کسی نمی پرسه خره مگه حسن شوهرت بود شما که حتی رسما نامزدم نبودین... از اون طرف حسن توو روئیاهاش فقط آرزو می کرد که زودتر با منیژه ازدواج کنه. عکسی از منیژه گیرش اومده بود، شبا می رفت کمی دورتر از سنگرا نگاهش می کرد و می گریست. فرمانده بیچاره هم فکر می کرد، حسن عکس امام یا یکی از شهدا رو داره میبینه یا هم داره زیارت عاشورایی قرآنی چیزی توو این مایه ها می خونه. دلش نیومد خلوت حسنو به هم بزنه. بعدها هر جا می رسید می گفت: حسن یه عارف  کامله. بعد می گفت بعضی شبا دیدمش داره دوراز سنگرا کتابی رو می خونه و گریه می کنه. .. صبح که شد، موتورسیکلت سواری اومد که چهرش پوشیده بود بچه ها بهش می گفتند گوش بُر. لر بود. یه بار بیست نفر عراقی رو اسیر کرد نمی تونست بیارشون توو محورهای خودی.همون جا گوشاشونو بُرید وبعد آزادشون کرد. بهشون گفت: اگه دفعه بعد توو جبهه ببینمتون اسیرتون کردم می کشمتون. گوشای بریدتون علامت شناساییتونه. به صدام هم بگین به زودی ... گوش بُر میاد گوشتو می بره.. اول صبحی بچه ها کمی ترسیدن که این اینجا چی کار داره؟  

ادامه دارد................

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 4:19 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


مردم این شهر به گرگ اعتقاد دارند و او را پدر امت می¬دانند. داستان برمی¬گردد به

سال¬ها پیش. در یکی از روزهای شهریور.آن روز عطرهای جورواجور، فضا را طرحی دیگر داده بود. قرار بود یک نفر اعدام شود.برخلاف همیشه که محکومین به اعدام را صبح زود، قبل از آن¬که خورشید را ببینند به طناب دار می¬سپردند. اعدام در ملاء عام، در روز روشن و بعد از نماز ظهر بود. از جهتی دیگر هم، اعدامِ امروز متفاوت از همیشه بود. قبلا اعدام یا تیرباران بود یا طناب دار. اما امروز، اعدام با زدن سنگ به چهره ی قربانی صورت می گرفت.  محکوم،  مثل زمان و نوع اعدام، عجیب بود.

سر او دقیقا سر یک گرگ بود. و بدنش بدن طبیعی یک انسان. جرمش این بود که دختر هفت ساله¬ی یکی از بزرگان را ربود و او را آزار داده بود. پس از آن او را کشت و سوزاند و گوشت بدنش را خورد. مردم می¬دانستند که او با این سر عجیب و شکل وحشتناکش، مظلوم¬تر از آن است که چنین کاری کرده باشد. آخر دیده بودند که چند وقت پیش، چند انسان با چهره¬هایی که مرم آن¬ها را پاک وباتقوا می¬دانستند، همین بلا را سر دختری به نام زهرا آورده بودند. زهرا بعد از آن ماجرا خودش را کشت. هیچ¬کس، هیچ¬گاه، هیچ¬جا، به هیچ شیوه¬ای آنها را مورد موآخذه قرار نداد.

گرگ نمی¬توانست حرف بزند. او را کفن¬پیچ کردند و دست¬هایش را نیز پشت سرش بستند. صورتش را باز گذاشتند تا عوام الناس گمان کنند او با چنین قیافه بی شک چنان گناهی را انجام داده است. مردم دلشان نمی¬ آمد گرگ را سنگسار کنند. بچه¬ها برای اولین بار بود که یک گرگ را نزدیک می¬دیدند. عده¬ی زیادی هم، گوشی¬های همراهشان را به طرف صحنه گرفته بودند و فیلم برداری می کردند. انگار از یک بار دیدن فاجعه سیر نمی شدند دوست داشتند بعدها برای دوستانشان که ماجرا را ندیدند به شکلی مستند تعریف کنند و بی شک.... لذت ببرند. تراژدی مذکور با یک بازیگر و هزار فیلم¬بردار آغاز شده بود. کارگردان نیز، دستور داده بود: «سنگ، آماده، الله اکبر». به جای:«نور. صدا. حرکت».

تمام آدم¬هایی که آن¬جا آمده بودند، بی هیچ اجباری آن¬جا بودند. در حقیقت، به دودلیل آمده بودند: اول آن¬که به عقیده¬ی حاکم شرعشان، آن¬هایی که محکوم را رجم کنند، دری از بهشت به رویشان گشوده خواهد شد و خدا تمام گناهانشان را، حتی اگر به اندازه¬ی برگ برگ درختان و نیز تعداد شن¬های بیابان باشد، می-بخشد. دوم آنکه، در خون همه ی آنها لذت بردن از قتل و جنایت وجود داشت. قومی که حاکمی آنچنان و محکومی این چنین داشت، بی شک به طور بالقوه مستعد هر جنایتی است.آن روز تنها روزی بود که دستهای همیشه بیکار این مردم، پر کار بود. عده ای سنگ در دست داشتند و عده ای دیگر، دوربین یا موبایل آماده فیلمبرداری. البته عده ای دیگر در یک دست دوربین و در دست دیگرشان سنگ داشتند.

برای لحظه ای گرگ فقط توانست بگوید، بیگناه است. برای مدتی، از میان آن¬همه آدمی که آن¬جا بودند، هیچ کس، حتی یک سنگ نیانداخت تا یک در از بهشت را در آخرت به روی خویش بگشاید. مردم، احساس خود را با بهشت عوض نمی¬کردند.

اما بالاخره، آرزوی دیرینه ی آدمی زاد، بر احساسات غلبهکرد. مردم، سر و صورت گرگ را له کردند. در همین اوضاع و احوال، پرونده¬ای به دست حاکم رسید که نشان می¬داد، گرگ، هم¬تبار او و از قبیله¬ی فرمانرواست. فورا دستور توقف اجرای حکم را صادر کرد. و امر کردجنازه را از زیر خاک بیرون بکشند و به مردم بگویند: اشتباهی رخ داد. اما نمی¬دانستند از چه کسی باید عذر بخواهند. رندان سنگ¬انداز، بیچاره¬ها دری که از بهشت گیرشان آمده بود را باید پس می¬دادند، بی آنکه حتی لحظه ای آن را لمس کرده باشند.

جنازه را به پزشکی قانونی منتقل کردند. آن¬جا مردی تازه به توسط همسرش به قتل رسیده بود. زن، چاقو را تا دسته در سینه¬ای فرو کرده بود که، عمری سر روی آن گذاشته بود. همان لحظه، فکر بکری به ذهن یکی از خاندان کلاه سفید رسید. سر جنازه¬ی مرد مقتول را بریدند و با سر گرگ عوض کردند. زیرا سر مرد مقتول کاملا سالم بود. پس از حادثه، جنازه¬ی گرگ را به مصلی بردند تا مردم بر آن نماز بخوانند. این بار مردم، همه باهم بر جنازه نماز گزاردند تا گناهان خود را که به اندازه¬ی ریگ بیابان و پر دختان و موی سر تمام افراد عالم بود، من عندی ببخشند. پسری 10 ساله و دختری 9 ساله نیز برای آمرزش خویش بر جنازه نماز می¬خواندند.

و اما دار و دسته ی فرمانروا از تعویض سر مرد مقتول با سر گرگ دو هدف داشتند. اول آن¬که اگر بعد از سال¬ها، یک نفر آدم فضول پیدا شد و نبش قبر کرد، با بدن سالم و کامل یک انسان مواجه شود نه با جسمی که نیمی گرگ و نیمی انسان است. دوم آن¬که، اگر سر له شده¬ای در قبر می¬دید، می¬فهمید که صاحب قبر، یک زناکارِ سنگ¬سار شده است و از آن جا که قراربود در قبرستان خصوصی فرمانروا دفن شود، آبروی تمام مرده ها و زنده های قوم فرمانروا می¬رفت.

از سویی سر گرگ را، خاندان مرد مقتول دفن نکردند. آن¬ها حاضر بودند که فرزند مقتولشان بدون سر دفن شود ولی آبرویش نرود.  

فرمانروا و دار و دسته اش، وقتی فهمیدند که سر له¬شده¬ی گرگ دفن نشده و در طبیعت موجود است، سخت هراسیده بودند از آنکه اگر زنده شود و برگردد،ایل و تبارشان را نابود خواهد کرد. روزی که جشن عید مذهبی¬شان بود ناگهان دیدند درست وسط مصلی، گرگی جوان نشسته و پرچمی را بالا می¬برد که نوک تیر آن، از عرش گذشته است. گرگ دستور داد مردم قامت نماز ببندد. رو به همه گفت: من گناهی نکرده بودم. همان لحظه، تمام مردم با سرعت هر چه تمام¬تر به خانه¬هایشان رفتند و دختران هفت ساله¬شان را آوردند ولی جالب آن بود که تمام مومنانی که گناهانشان پیش از این، به اندازه¬ی ریگ بیابان و پر دختان و موی سر تمام افراد عالم بود  و همان موقع که نماز میت گزارده بودند بخشیده شده بود و پس از آن نیز گناهی نکرده بودند و می دانستند بی شک به بهشت خواهند رفت (حتی بعضی از آنها، تعدادی از درهای اضفی بهشتشان را فروخته بودند )، علاوه بر دختران، خواهران و مادرانشان را نیز آورده بودند به گرگ بدهند تا هر کاری که دوست دارد با آن¬ها بکند. گرگ گفت، از امروز من تمامی درهای بهشت را به شما می بخشم، من چون از طرف خدا برگزیده شدم، گناهان آینده تان را نیز پیشاپیش می بخشم.از آن روز تا این زمان، مردم این شهر سخت به گرگ اعتقاد دارند و او را پدر امت خود می¬دانند. گرگ هر روز قربانی می گیرد و مردم، امروز، گناه دیروز را بلیط سفر به بهشت میدانند.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 5:27 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


این را برای ن نوشته بودم. او که به ستاره ای بی آب و گیاه دل بست و خورشید را نادیده گرفت.

در آسمان

دیگر ردی از خورشید نیست

شب ظالمانه به تصرف آسمان چشم دوخته

هنوز قلبی در انتظار ایثار کسی مانده

پیش از آن که آسمان به سوگوار خورشید بنشیند

تو

لایق زیباترین بوسه ها

سهمت را از آسمان بگیر

آسمان فردا چشمان ما را با خود خواهد برد

مهربان

دیگر کسی نیست تا زیر نگاهت

شرمگینانه سر به زیر بیافکند

خورشید رفته و هیچ کس نمی داند آیا روزی برخواهد گشت

تا دوباره از ماه خواستگاری کند

آیا به عشق کسی که نمی شناسی اش رفته

آیا دلش را تو

به اشتباهی نابخشودنی شکسته ای.

خورشید رفته

و تو فانوسی بر قلّه ی بلندترین کوه بیافروز

بر باشکوه ترین نقطه ی دنا

شاید راهش را دوباره پیدا کند.

باد می آید

تیز و تند و بی شرم

و چه فانوس ها که از ترس برخود می لرزند

خورشید رفته

و تو

آسمانت را به ناکس ترین ستاره ها بخشیدی

چه زود فریفته ی چشمک ستاره ای بی نام و نشان شدی

خورشید رفته

دیگر فانوسی برپا مکن

باد در انتظار مرگ آخرین فانوس

زوزه می کشد

گرسنه ی نور است.

با ستاره پیوند خورده ای

و روزی که خورشید برگردد

تو از شرم

به کجای آسمان می نگری


نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 12:34 توسط میر محمد مومنی ثانی| |



امشب شبیه لحظه های دیگرم کن


یعنی به جرم عشق خود خاکسترم کن


حرفی ندارم قسمتم شاید چنین بود


خواهی بسوزانم نخواهی باورم کن




I removed  others, Because of  suggest of

my Friends.  Excuse me please.


نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:1 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


از تو به جامانده پری  رزهای پرپر


هرگز نخواهم دید روی خنده دیگر


خواهم بسوزم بعد تو باران ترم کرد


برگرد و آتش را برای من بیاور


همبستر هر لحظه ی عفریت مرگم


با گور شد اینجا اتاق من برابر


خواهم بگویم من وصیتهای خود را

 

چیزی ندارم جز دو تا چشم همش تر


یک برج اندوه سیاهی دارم اینجا   

    

  آن را قباله کرده ام تقدیم مادر


هکتارها غصه اگر از من به جا ماند

 

 امشب نوشتم من به نام تو برادر


وقتی که می آیی وداع آخرینم


بگذار بر گورم پری رزهای پرپر


امشب خیلی دلم گرفته. عارف نبودم بگویم قبض عارفانه است عاقل نبودم ببینم از کجا آمده این اندوه. تنها می دانم دلتنگم و فسرده و گریه هیچکاره است. 
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 4:16 توسط میر محمد مومنی ثانی| |




آه مادربزرگ، تو نبودی سهرابت مرد، قورباغه اش سقراط شد و پرید وسط حوض ماهی های سرخت. سهراب می خواست بداند تفاوت قورباغه و افلاطون را. اگر بفهمد تو بازخوابیدی، تمام شهر را خبر می کند. پشت در ایستاده و نمیگذارد هیچ کس خلوتت را  هم بزند. وقتی تو خواب بودی، قورباغه ی سهراب کتاب فلسفه اش  را تمام کرد. 

سهراب کشف کرده بود قورباغه اش، از فلس ماهی ها فلسفه ی تازه ای خلق می کند بنابراین قورباغه اش را افلاطون می دانست.

مادربزرگ، سهراب خیلی دوستت داشت وقتی شاهرگ هایش را می زد. هیس کسی نفهمد، افلاطونش دارد فکر می کند. مادر بزرگ، تو خوابیدی؟ پس بخواب تا من بروم به افلاطون شنا کردن را یاد بدهم.


آبجی مینو، هیچ داداشی آبجیشو فراموش نمیکنه. همش تقصیر این اینترنته که تامیای پیامو بفرستی قطع میشه. دوباره می نویسی.... کار ما شده همین دور باطل

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:59 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


تقدیم به استاد بزرگوار و صاحب کمالم؛ جناب آقای دکتر محمّد طاهری.


تو تنها زنبقی بودی


که من


در اندوه بی برگ درختان بلند جنگلی در دور دست


گم کرده بودم سالهایش پیش


کنار مرده ی یک تخته سنگ پیر و فرسوده


که در خواب زمستان


مانده سردر گم


نمی داند بهارش


در پس ابر سیاهی یا سپیدی هست


و کی می آید این


اردیبهشت روشن ایل پر از گهواره های کودکان شاد و بازیگوش


تو تنها شاخه ی سبز اصیل یک چویل تازه سر بر کرده از پوشیدگی های پر از برفی

 

که اینک بازهم با بادهای سرد شورم بارور گشته


همان جایی که خواب چند و چندین ساله ی


این دشت آرام از هیاهو


در  فریاد گرم پازنی وحشی


خبر از رستن و بالیدن اردیبهشتی تازه می آرد


و تو


ای ساکت تنها


کنار جاده ای خلوت


به دنبال که می گردی


تو ماندی منتظر در راه ایلی سبز


صدای بره های روشن فردا


تو را شاد از بهار و سیب می سازد


و سرما رنگ می بازد


تو تنها زنبقی بودی


که من


در عطر ریواس وشمیم عرشی آویشن کوهی


و لای دسته های انقلاب یک چویل باز


پیدا می کنم روزی


چه آرام است شورم


چه لبریز است شب لیز از هیاهوی صدای کبگ نر


انگار می فهمد


غزل ها را همینجا شسته باران صبح


تمام چشمه ها جاری


و انجک باز خوشحال است با سر خوشه هایی پُر


به اینجا ایلمان را کوچ خواهم داد


کنار چاله های آتشش


پیوند گرم چایی و فنجان


به شوق قندهای حبه ای تشکیل خواهد یافت


و کندوی عسل


از عطر گنگ  نوگلی گمنام


لبریز خواهد شد


تو تنها زنبق من


کجای کوههای ساکت و آرام


 

می خندی به رقص نور در بال کبوترها


کنار شاخه ات

 

کبگی جفت خواهد یافت

 

به شوقت دختری از ایل نور و روشنایی ها

 

لباس کودک فردای خود را سبز خواهد بافت

 

کجایی زنبق تنهایی من

 

ایل برگشته


ایل برگشته


به یاد نون او که جهنم را بر بهشت با من بودن ترجیح می داد. او می دانست با من بودن یعنی بهشت و ...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:28 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


در سینه دلی برای تو یکسره بود


زندانی و در توهم پنجره بود


بیچاره کسی که لحظه ای دور از توست


خوشبخت کسی که با تو هم خاطره بود

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:2 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


این شعرو ازم دزدیدن. سالها پیش این شعرو برای یه نامرد نوشتم

و اون به دوست دخترش یادگاری داد. بالاخره بعد از مدتها

فهمیدیم که سر از تهرون و مجله ..... درآورد.

جالبه که به اسم دو نفر به فاصله ی چند ماه در یه مجله چاپ شد.

من دیگه از این شعر متنفر شده بودم به خاطر نوستالژی

روزهای خوب گذشته توو پستام گذاشته بودمش ولی

حالا به حرمت اسم محدثه حذفش کردم تا دهان

کثیف بدگویان و هرزه درها بسته بمونه.

امیدوارم هر کی شعرامو می دزده و به

اسم خودش درج می کنه ... بشه.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:31 توسط میر محمد مومنی ثانی| |


Design By : Night Skin